تبليغاتX
دل نوشته...

دل نوشته...

ما ز بالاببم و بالا میریم ما ز دریاییم و دریا میرویم...

نمدونم چرا اما هر وقت که حس میکنم از خدا دور شدم.. هر وقت که اون نفس بده وول وولکم میده که نفسم مگه خوب و بد داره هر طور میخوای زندگی کن و منم بسیار حرف گوش کن!!!  انگار خدا نشسته اون بالا منو میپاد یهو یه نشونه به آدم میده که ای فلانی من اینجاما!!!

انگار رب مثله یه دوست بهم میگه : این صدای گریه ای که شنیدی صدای داد منه، دارم بهت میگم تو اشرف مخلوقات منی، شعور داشته باش ، بفهم اینقر منو اذیت نکن!!! اما من هنوز نفهمم!!!

ماه رمضون یه سانتم برم بالا باسم بسه...


* بعد سه سال اولین متنی بود که نوشتم خیلی افتضاح شد، خودمم خجلم

**با تشکر از بقیه!! که بلاگ نوشتن منم راغب کردن

***رمضان مبارک


+ نوشته شده در شنبه هشتم مرداد 1390 ساعت 23:37 توسط دلم وقتایی که غمگینه

وقت آن است که خون موج زند در دل لعل...

اینجا کلاس درس است !

درسی که معلوم نیست من برای ماندن به او احتیاج دارم یا او برای زندگی در دنیای آدم ها به من!

مظلوم بودن پای تخته مشهود است ! انگار در این یکجا زور حقوق بشر هم نرسیده است! حروف وسط چقدر مظلومند ! کسی بود از من بپرسه "آی" یا "ایچ" کجاست ؟

 قانونی نانوشته ... بالاست! شاید یک وجب یا بیشتر ...اما من کجام ؟ پایین ، زیر سقف !؟ روی صندلی و یک شاگرد ، با دلی پر ...

فکر میکردم ؛ اگر من استاد بودم و استاد شاگرد باز پر از درد بودم ؟

لامپ به سقف ، درخت در زمین ، قاب عکس بر روی دیوار است و من ... کجا هستم ؟ این پایین ؟ روی صندلی ؟نه..... هیچوقت .من ننشسته ام این پایین ! من بال دارم ... پرواز....  من اشرف مخلوقاتم .... من قدرت دارم ، جایم بالاست ! چه قدرتی تزین بیشتر که من ، آدم ،ابلیس را شیطان کرده ام !

جای من بالاست ... روی سر .... من اشرف مخلوقاتم  ..... من آدم هستم ... آدم ..... با دلی پر ....

 

 

 

*باور کنین خودمم نفهمیدم چه نوشتم !

**اما شما دنظرتونو بدین...

***اعیاد ماه شعبانم مبارک.

 


+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387 ساعت 11:57 توسط دلم وقتایی که غمگینه

سحر با باد میگفتم حدیث آرزومندی ××× ندا آمد که واثق شو ز الطاف خداوندی

اینجا مشهد است ... نه برای من !

آنجا کسی بود برای من و مولدی برای برخی !

جایی که آدم با وجود خود درک می کرد ، درک می کرد حضوری سنگین را و حداقل برای چند روز چشم برزخی اش بر روی خودش باز می شد ...!

روزهایی بود پر از با هم بودن ، تنها نبودن و آمیخته با بوی محبین الحسین .

تنها نبودن هایی از جنس تنهایی ! با هم بودیم ولی خیلی از حرفهایی را که در تنهایی می گفتیم باهم ، کنار هم گفتیم و زدیم در همه جا ، بیرون ، حرم و خیلی جاهای دیگر که در شهرمان حتی در تنهایی هم نمی توانیم برویم ...!

حاضری بزرگ ، پر از عظمت در اینجاست ، مرا تشویق می کند ، به با هم بودن ، به خیلی از کارهای خوب و از برکت این حضور است که  سرمان در راه بدی که می رفتیم به سنگی می خورد و بازگشت  به خانه ؛ به مشهدی بعد از مولد ......

آنجا مشهد بود برای همه ...

 


+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387 ساعت 12:39 توسط دلم وقتایی که غمگینه

لطفا شما فکر کنید بی دلیل نوشتم ...

چرا اینطوری فکر می کنیم ؟ چرا شماها که ادعای دین و ایمان و مذهب دارین و خودتونو امام زاده می دونین درباره بقیه اینطوری فکر می کنین ؟

چرا فقط در نظر می گیرین شما و امتی که حوالی شماها می پلکند مسلمانند و هیچ ضعفی ندارند و بقیه که در فکر شما آدم های بدی هستند ؛ یک کمبود بزرگ دارند ؟ چرا وقتی یک برخورد را از کسی می بینیم می گوییم طرف مشکل اخلاقی داره !؟

خدایی ،تا حالا شده بشینین کنار یکی که به نظرتون آدم مشکل داریه و دو کلمه باهاش حرف بزنین ؟ اصلا شده ؛ یکی از این آدم هایی که تو ذهنتون فکر بد دارین بهشو ، دید بد دارین بهش ؛ صدا کنید و بهش بگین بیا دو کلوم حرف حساب بزنیم ؟   به ولله قسم اون ها هم  مثل شماها بلدن حرف بزنن ، اونم خیلی قشنگ تر از اونایی که ادعای حرف زدن دارن ...

چرا ملاک ما برای خوب یا بد بودن افراد شده صحبت یک آدمی که قبولش داریم  چرا ما خودمون نمی ریم بپرسیم ، با یکی حرف بزنیم و واقعا اطرافیامونو درک کنیم ؟

واقعا اینی که ما هستیم همون انسانه ؟!

این برخوردها ، تفکرها و روش ها پارادوکس نداره با اشرف مخلوقات بودنی که خدا گفته ؟؟؟

 

                                 خدایا از سر تقصیرات من بگذر

 

پاورقی : خواهشا به هیشکی بر نخوره !!!


+ نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387 ساعت 22:20 توسط دلم وقتایی که غمگینه